![]() |
![]() |
|
| گزیده مقالات و سخنرانیها و بحث و گفتگو ها در مورد شعر امروز ایران |
|
قابل توجه شاعران و ادب دوستان
جلسات نقد و بررسی شعر و داستان انجمن ادبی اندیشه سپید دوشنبه های هر هفته ساعت۳۰/ ۱۷ در محل طبقه فوقاني ااداره فرهنگ و ارشاد اسلامي گناباد برگزار مي گردد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 21:31 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
به نام خدا
پژوهش های فلسفی بی تردید یکی از مهمترین و تاثیر گذارترین و بحث انگیزترین آثار فلسفی دوران ما می باشد.
این کارگاه حاصل تعمقهای ادبی ُ فلسفی باریک بینانه ای است که بسیاری از مفاهیم و دیدگاههای تثبیت شده ی فلسفی را مرد تحلیل قرار می دهد و به مسائل مهمی چون مغهوم معنا ُ فهمُ گزارهُ ُحالتهای آگاهی و بسیاری از عنوان های دیگر می پردازدو با نگاهی متفاوت و دگر اندیشانه بر شیوه نگرش زمانه ما به فلسفه می نگرد. و. در این مورد مباحث طی موضوعات دربند هایی توسط باران گنابادی بیان خواهد گردید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:19 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
انسان ميتواند خود را تشويق كند، به خود دستور دهد، از خود اطاعت كند، خود را سرزنش يا تنبيه كند؛ ميتواند از خود پرسش كند و پاسخ آن را بدهد. حتا ميتوانيم انسانهايي را تصور كنيم كه فقط در تكگويي سخن ميگويند. فعاليتهاي خود را با سخن گفتن با خود همراهي ميكنند، كاشفي كه آنها را تماشا كند و به صحبتشان گوش كند ممكن است در ترجمهي زبان آنها به زبان توفيق يابد.(اين او را قادر ميسازد اعمال اين كسان را به درستي پيشبيني كند، چون او تصميم گرفتنهاي آنان را نيز ميشنود.) اما آيا ميتوانستيم زباني را هم تصور كنيم كه در آن شخص بتواند تجربههاي دروني خود- احساسها، حال و هوا، و غيره- را براي كاربرد شخصي خويش بنويسد يا به آن بيان شفاهي ببخشد؟- خوب مگر نميتوانيم در زبان معمولي خود اين كار را بكنيم؟- اما منظور من اين نيست. واژههاي منفرد اين زبان قرار است به آنچه فقط براي شخص سخنگو ميتواند دانسته باشد ارجاع دهند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:12 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
احساسها من به چه مفهوم خصوصي هستند؟- خوب، فقط خودم ميتوانم بدانم آيا به راستي دچار درد هستم يا نه؛ شخص ديگر فقط ميتواند آن را حدس بزند.- اين از يك حيث غلط است، و از حيث ديگر بيمعنا. اگر واژهي«دانستن» را به همان طريقي كه معمولاً به كار ميرود به كار ميبريم(و به چه طريق ديگري ميتوان آن را به كار برد؟) پس ديگران اغلب اوقات ميدانند كه من كي دچار درد هستم.- بله، اما نه با همان قطعيتي كه من خودم ميدانم! ابداً نميتوان در مورد من(مگر به صورت شوخي) گفت كه ميدانم دچار درد هستم. از اين چه معنايي ميتواند منظور باشد- مگر شايد اين كه من دچار درد هستم؟ نميتوان گفت ديگران فقط با رفتار من از احساسهاي من مطلع ميشوند،- چون نميتوان گفت من از آنها مطلع ميشوم من آنها را دارم حقيقت اين است: دربارهي ديگران گفتن اين كه شك دارند آيا من دچار درد هستم مفهومي دارد، اما گفتن اين دربارهي خودم، نه. «فقط خود شما ميتوانيد بدانيد آيا آن نيت را داشتيد يا نه». ممكن است اين را هنگام توضيح معني كلمهي«نيت» به كسي بگويند. چون در اين صورت معناي آن اين است: ما آن را اينگونه به كار ميبريم. (و اينجا«دانستن» يعني اين كه ابراز عدم اطمينان بي معني است.) گزارهي«احساسها خصوصي هستند» مقايسهپذير است با «فال ورق را تنهايي بازي ميكنند.» شايد در اين فرض خود كه لبخند يك نوزاد شير خواره تظاهر نيست زيادي عجله كرده باشيم؟- و فرض ما بر كدام تجربه استوار است؟ (دروغ گفتن يك بازي زباني است كه مثل هر بازي زباني ديگر بايد ياد گرفته شود.) چرا سگ نميتواند [به دروغ] اداي درد را در بياورد؟ چون زيادي شرافتمند است؟ آيا ميتوان به يك سگ آموخت اداي درد را در بياورد؟ شايد امكان داشته باشد به او آموخت در موقعيتهاي خاصي چنان زوزه بكشد كه انگار درد ميكشد، در حالي كه نميكشد اما عناصر پيراموني كه براي آن كه اين رفتار يك ادا درآري واقعي باشد لازمند وجود ندارند. چه معنا دارد كه- مثلاً وقتي كسي گفته صورتهاي ذهني من خصوصي هستند، يا گفته فقط خودم ميتوانم بدانم آيا احساس درد ميكنم يا نه و امثال اينها- بگوييم«نميتوانم خلاف اين را تصور كنم» يا «اگر خلاف اين بود چه طور ميبود؟» البته اينجا «نميتوانم خلاف آن را تصور كنم» به اين معنا نيست كه قدرتهاي تصور من از عهدهي اين كار بر نمييايند. اين واژهها دفاعي هستند عليه چيزي كه شكل آن باعث ميشود مانند يك گزارهي تجربي به نظر رسد، اما در واقع يك گزارهي دستور زباني است. اما چرا ميگوييم«نميتوانم خلاف آن را تصور كنم»؟ چرا نگوييم «نميتوانم خود آن چيز را تصور كنم»؟ مثال: «هر ميلهاي طولي دارد». معنايش چيزي است در اين مايه: «ما چيزي(يا اين) را «طول يك ميله» ميناميم. اما هيچ چيز را «طول يك كره» نميناميم. حالا آيا ميتوانم«طول داشتن هر ميله» را تصور كنم؟ خوب، به سادگي، يك ميله را تصور ميكنم. فقط اين تصوير، در رابطه با اين گزاره، نقشي دارد كاملاً متفاوت با نقش آن در ربط با گزارهي «اين ميز همان طولي را دارد كه آن يكي ميز دارد». زيرا اينجا ميفهمم داشتن تصويري از خلاف آنچه معنايي دارد( و لازم هم نيست تصويري ذهني باشد) اما تصوير وابسته به گزارهي دستور زباني فقط ميتوانست مثلاً آنچه را «طول يك ميله» ناميده ميشود نشان دهد. و تصوير خلاف آنچه بايد باشد؟ «نكته درباره نفي يك گزارهي پيشيني.» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:11 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
واژهها چگونه به احساسها ارجاع ميدهند؟ اينجا به نظر نميرسد مسألهاي وجود داشته باشد؛ آيا هر روز دربارهي احساسها صحبت نميكنيم، و به آنها نام نميدهيم؟ اما چگونه پيوند بين نام و چيز ناميده شده برقرار ميشود؟ اين پرسش برابر است با اين كه: چگونه انسان معناي نامهاي احساسها- مثلاً معناي واژهي«درد»- را ياد ميگيرد؟. اينجا يك امكان هست: واژهها با بيانهاي ابتدايي، و طبيعي، احساس پيوند دارند و به جاي آنها به كار ميروند. بچهاي افتاده و گريه ميكند؛ اما سپس بزرگسالان با او صحبت ميكنند و ابراز عاطفه و بعد از آن جملهها، را به او مياموزند. «رفتار درد» جديدي را به بچه مياموزد. «پس ميگوييد واژهي«درد» در واقع به معني گريه كردن است؟»- بر عكس: بيان شفاهي درد جانشين گريه ميشود و آن را توصيف نميكند زيرا چگونه ميتوانم تا آنجا جلو بروم كه بكوشم از زبان براي وساطت بين درد و بيان آن استفاده كنم؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:11 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
مورد زير را تصور كنيم. ميخواهم روز نوشتي از تكرار يك احساس معين نگهداري كنم. به اين هدف نشانهي S را براي آن تعيين ميكنم و هر روزي كه اين احساس را پيدا ميكنم اين نشانه را در تقويم مينويسم. – پيش از همه يادآور ميشوم كه نميتوان تعريفي براي اين نشانه تدوين كرد. – اما باز هم ميتوانم نوعي تعريف اشاري از آن بدهم. – چه طور؟ آيا ميتوانم به اين احساس اشاره كنم؟ به مفهومي معمولي آن نه. اما من سخن ميگويم، يا علامت را مينويسم، و در همين حال توجه خود را بر آن احساس متمركز ميكنم- و به اين ترتيب گويي به آن به طور دروني اشاره ميكنم- اما همهي اين تشريفات به چه درد ميخورد؟ چون به نظر ميرسد همه اينها فقط تشريفات باشد! به يقين تعريف به درد تثبيت معناي يك نشانه ميخورد؟ چون به نظر ميرسد همه اينها فقط تشريفات باشد! به يقين تعريف به درد تثبيت معناي يك نشانه ميخورد.- خوب، اين دقيقاً به وسيلهي تمركز توجه من انجام ميگيرد؛ چون من به اين طريق پيوند بين نشانه و احساس را در خود حك ميكنم- اما «آن را در خود حك ميكنم» فقط ميتواند بدين معني باشد: اين فرآيند باعث ميشود اين پيوند را در آينده به درستي به ياد آورم. اما در مورد كنوني معياري براي صحت ندارم. آدمي ميخواهد بگويد: هر آنچه قرار است به نظرم درست بيايد درست است. و اين فقط يعني اينجا نميتوانيم دربارهي «درستي» سخن بگوييم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:10 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
«اين جسم داراي امتداد است». به اين گفته ميشد پاسخ داد «پرت و پلا!»- اما مايليم پاسخ دهيم«البته!» چرا چنين است؟ «ديگري نميتواند دردهاي مرا داشته باشد.»- دردهاي من كدامند؟ اينجا چه معيار يكي بودن(اينهماني) [درد من و درد او] شمرده ميشود؟ [كه طبق آن معيار ميگوييم اينهماني وجود ندارد] در نظر بگيريد كه در مورد چيزهاي فيزيكي چيست كه امكان ميدهد كه از دو فلان دقيقاً يكسان سخن بگوييم. مثلاً بگوييم«اين صندلي آن نيست كه ديروز اينجا ديدي، اما دقيقاً با آن يكسان است.» تا آنجا كه گفتن اين كه درد من همان درد او است مفهوم دارد، اين نيز ممكن است كه هر دوي ما همان درد را داشته باشيم.(و اين نيز تصور پذير ميبود كه دو نفر در يك و همانجا- نه فقط جاي مشابه- احساس درد كنند. مثلاً در مورد دو قلوهاي سيامي چنين ميتوانست باشد.) در بحث دربارهي اين موضوع كسي را ديدهام كه به سينهي خودش ميزد و ميگفت: «اما به يقين كس ديگري نميتوانست اين درد را داشته باشد!» پاسخش اين است كه معيار اينهماني را با تأكيد مشدد بر واژهي «اين» تعريف نميكنند. بلكه كاري كه تأكيد انجام ميدهد آن است كه موردي را به خاطر القا كند كه در آن با چنين معيار اينهماني آشنا هستيم، اما بايد آن را به ما يادآوري كنند. گذاشتن«اينهمان» به جاي «همان» (مثلاً) يكي ديگر از اقتضاهاي نوعي فلسفه است. انگار كه داريم دربارهي طيفهاي معني صحبت ميكنيم و تمام مسأله اين باشد كه واژههايي بيابيم كه تفاوت ظريف معنايي لازم را برسانند. اين فقط آنجا در فلسفه مطرح است كه بايد گزارشي از وسوسهي كاربرد يك گونهي خاص بيان بدهيم كه از ديد روانشناختي دقيق باشد. آنچه در چنين موردي«وسوسه ميشويم كه بگوييم»، البته، فلسفه نيست؛ اما مادهي اوليهي آن است. كما اين كه مثلاً آنچه يك رياضيدان مايل است دربارهي عنيت و واقعيت واقعيتهاي رياضي بگويد فلسفهي رياضي نيست بلكه چيزي است براي پرداخت فلسفي [فلسفه بايد به آن بپردازد]. پرداخت(treatment) فيلسوف به يك مسأله همانند مداواي (treatment) يك بيماري است. و اما دربارهي زباني كه تجربههاي دروني مرا وصف ميكند و فقط خود من ميتوانم بفهمم؟ واژهها را چگونه براي آن كه ما به ازاي احساسهايم باشند به كار ميگيريم؟- همان طور كه معمولاً عمل ميكنيم؟ پس آيا واژههايم براي احساسها با بيانهاي طبيعي احساس من پيوند دارند؟ در آن حالت زبان من يك زبان«خصوصي» نيست. كس ديگري هم ميتواند آن را مثل من بفهمد.- اما فرض كنيد هيچ بيان طبيعي براي احساس ندارم و فقط احساس را دارم؟ و حالا من فقط نامها را با احساسها همراه ميكنم و اين نامها را در توصيفها به كار ميبرم. «اگر آدمها هيچ نشانهي بيروني از درد نشان نميدادند(ناله نميكردند، به خود نميپيچيدند و غيره) چه ميشد؟ در آن صورت آموختن كاربرد واژهي«ندادن درد» به يك بچه ناممكن ميشد». – خوب، بياييد فرض كنيم كودك نابغه است و خودش براي اين احساس نامي ابداع ميكند!- اما آنگاه، البته، نخواهد توانست با كاربرد اين واژه منظور خود را برساند. - پس آيا اين نام را ميفهمد، بدون اين كه بتواند معناي آن را براي كسي توضيح دهد؟- اما چه معنا دارد كه بگوييم او«درد خود را نامگذاري كرده است»؟ - چگونه اين نامگذاري درد را انجام داده است؟! و هر كاري كرده باشد، مقصودش چه بوده است؟- وقتي كسي ميگويد«او به احساس خود نامي داده است» فراموش ميكند كه براي آن كه صرف عمل نامگذاري مفهومي داشته باشد مقدار زيادي از صحنهآرايي زباني بايد مفروض باشد. و هنگامي كه سخن از كسي ميگوييم كه نامي به درد داده است آنچه از پيش مفروض است وجود دستور زبان واژهي «درد» است؛ اين دستور زبان منصبي را نشان ميدهد كه واژهي جديد در آن مستقر ميشود. [و بدون آن اين نامگذاري قادر به عمل نيست.] |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:10 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
حال جدولي را تصور كنيم(چيزي مانند يك فرهنگ) كه فقط در تخيل ما وجود دارد. فرهنگ را ميتوان براي توجيه ترجمهي يك واژهي X به واژهاي مثل Y به كار برد. اما آيا اگر فقط در تخيل قرار باشد به چنين جدولي نگاه شود باز هم بايد، اين را توجيه بناميم؟- «خوب، بله؛ در اين صورت يك توجيه ذهني خواهد بود.»- اما توجيه عبارت است از توسل به چيزي مستقل.- «اما به يقين من ميتوانم از يك خاطره به ديگري توسل جويم. مثلاً من نميدانم آيا ساعت حركت قطار را درست به خاطر آوردهام يا نه و براي وارسي آن به ذهنم مياورم كه صحفهي جدول زماني چه شكلي داشت. آيا اينجا هم همان جور نيست؟»- نه؛ چون اين فرايند بايد خاطرهاي را پديد آورد كه عملاً صحيح باشد. اگر خود تصوير ذهني جدول زماني را نتوان از حيث صحت آزمون كرد، چگونه ميتواند صحت خاطرهي نخست را تأييد كند؟ (مثل اين است كه كسي چند نسخه از روزنامهاي را بخرد تا مطمئن شود كه آنچه نوشته شده راست است.) نگاه كردن به يك جدول در تخيل همان قدر با نگاه كردن به يك جدول يكي است كه صورت ذهني نتيجهي يك آزمايش تخيلي نتيجهي آزمايش است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:9 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
آيا قاعدههاي زبان خصوصي تأثرهايي از قاعدهها هستند؟- ترازويي كه تأثرها با آن توزين ميشوند تأثر از يك ترازو نيست. «خوب، من اعتقاد دارم كه اين دوباره احساس S است»- شايد شما اعتقاد داريد كه اين اعتقاد را داريد! پس آيا آن آدمي كه در تقويم يادداشت ميكرد از هيچ يادداشت بر ميداشت؟- اين را يك امر حتمي ندانيد كه كسي كه مثلاً در يك تقويم نشانهاي ميگذارد دارد از چيزي يادداشت بر ميدارد. چون يادداشت كار ويژهاي دارد، و اين S تا اينجا نداشته است. (آدم ممكن است با خودش حرف بزند- اگر كسي هنگامي كه هيچ كس ديگري حضور ندارد، حرف بزند آِا اين بدان معني است كه دارد با خودش حرف ميزند؟) چه دليلي داريم كه «S» را نشانهي يك احساس بناميم؟ چون«احساس» واژهاي از زبان مشترك ماست، نه زباني كه فقط براي من فهميدني باشد. پس كاربرد اين واژه نياز به توجيهي دارد كه همه كس بفهمد.- و اين هم چارهساز نيست كه بگوييم لازم نيست آن يك احساس باشد؛ [اين قدر مسلم هست كه] وقتي مينويسد «S»، چيزي دارد- و بيش از اين چيزي نميتوان گفت. اما «چيزي» و «دارد» هم به زبان مشترك ما تعلق دارند.- پس در پايان هنگامي كه شخص كار فلسفي ميكند به نقطهاي ميرسد كه مايل است فقط آوايي غير زباني صادر كند.- اما چنان آوايي فقط در صورتي در يك بازي زباني خاص پديد آيد يك بيان است، و آن بازي اكنون بايد توصيف شود. ممكن بود گفته شود: اگر تعريفي خصوصي از يك واژه به خودتان داده باشيد، پس بايد در درون خود كاربرد واژه به فلان طريق را بر عهده گيريد. و چگونه آن را بر عهده ميگيريد؟ آيا بايد فرض كرد كه فن كاربرد يك واژه را ابداع ميكنيد؟ يا فقط آن را حاضر و آماده پيدا كردهايد؟ «اما من(در درون خود) ميتوانم عهدهدار آن شوم كه اين را در آينده«درد»بنامم».- «اما آيا مسلم است كه اين را به عهده گرفتهايد؟ آيا مطمئن هستيد كه براي اين مقصود كافي است توجه خود را روي حس خودتان متمركز كنيد؟»- پرسشي غريب. «همينكه بدانيد واگه ما به ازاي چه است، آن را فهميدهايد، كل كاربردش را ميدانيد.» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:9 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
آنچه دربارهي تجربهي خصوصي اساسي است به راستي اين نيست كه هر كس نمونهي خاص خود را دارا است، بلكه اين است كه هيچكس نميداند آيا ديگران هم همين را دارند يا چيزي ديگر را. پس اين فرض ممكن- هر چند تحقق ناپذير- ميبودكه يك قسمت از بشريت از قرمز يك احساس را داشته باشد و بخشي ديگر احساسي ديگر. دربارهي واژهي«قرمز» چه بايد بگويم؟- بگويم به چيزي دلالت ميكند«رو در روي همهي ما» و از اين رو هر كس بايد به راستي واژهاي ديگر، علاوه بر اين يكي، داشته باشد كه دلالت به احساس خاص خود او از قرمز كند؟ يا شبيه اين است: واژهي «قرمز» دلالتي دارد كه براي هر كس دانسته است؛ اما افزون بر اين براي هر كس، دلالتي دارد كه فقط براي همو دانسته است؟(يا شايد اين: به چيزي ارجاع ميدهد كه فقط براي او دانسته است.) البته، گفتن اين كه واژهي«قرمز» به چيزي خصوصي «ارجاع ميدهد» و نه «دلالت ميكند» به ما در درك كار ويژهي آن كمترين كمكي نميكند؛ اما براي تجربهاي خاص در كار فلسفي بياني است كه از ديد روانشناختي مناسبتر است. چنان است كه گويي من هنگامي كه واژه را به زبان ميآورم نگاهي زير چشمي به احساس خصوصي مياندازم، گويي به اين قصد كه به خود بگويم: كاملاً درست ميدانم كه منظورم از آن چيست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:8 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
اكنون بگذاريد براي وارد كردن نشانهي S در تقويم، كاربردي تصور كنيم. من متوجه ميشوم كه هر وفت فلام احساس خاص را دارم فشار سنج نشان ميدهد كه فشار خونم بالا رفته است. پس قادر خواهم بود بدون كاربرد هيچ ابزاري بگويم فشار خونم بالا رفته است. اين نتيجهي مفيدي است. و اكنون كاملاً بي تفاوت مينمايد كه آيا احساس را درست تشخيص دادهام يا نه. بياييد فرض كنيم من منظماً آن را غلط تشخيص دهم، كمترين اهميتي ندارد. و اين به تنهايي نشان ميدهد كه اين فرضيه كه من اشتباه كردهام نمايش صرف است. (گويي كه دگمهاي را فشارد داده باشيم كه به نظر مييايد براي روشن كردن يك قسمت دستگاه به كار رفته؛ اما در واقع يك تزيين صرف است، و اصلاً به دستگاه وصل نيست). و اينجا دليل ما براي اينكه «S» را نام يك احساس بخوانيم چيست؟ شايد نحوهي به كار گرفتن اين نشانه در اين بازي زباني.- و چرا يك «احساس خاص»، يعني هر بار همان احساس؟ خوب، مگر فرض نميكنيم كه هر بار«S» را مينويسيم؟ «كسي را تصور كنيد كه حافظهاش نميتواند معناي واژهاي«درد» را حفظ كند- به طوري كه دايم چيزهاي متفاوتي را با اين نام ميناميد- اما با اين همه واژه را به طريقي مناسب با نشانهها و پيشفرضهاي معمول درد به كار ميبرد!»- خلاصه آن را همان گونه به كار ميبرد كه همهي ما. اينجا ميتوام بگويم: چرخي كه بتوان آن را چرخاند بدون اين كه چيزي با آن حركت كند، بخشي از دستگاه نيست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:8 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
اكنون بگذاريد براي وارد كردن نشانهي S در تقويم، كاربردي تصور كنيم. من متوجه ميشوم كه هر وفت فلام احساس خاص را دارم فشار سنج نشان ميدهد كه فشار خونم بالا رفته است. پس قادر خواهم بود بدون كاربرد هيچ ابزاري بگويم فشار خونم بالا رفته است. اين نتيجهي مفيدي است. و اكنون كاملاً بي تفاوت مينمايد كه آيا احساس را درست تشخيص دادهام يا نه. بياييد فرض كنيم من منظماً آن را غلط تشخيص دهم، كمترين اهميتي ندارد. و اين به تنهايي نشان ميدهد كه اين فرضيه كه من اشتباه كردهام نمايش صرف است. (گويي كه دگمهاي را فشارد داده باشيم كه به نظر مييايد براي روشن كردن يك قسمت دستگاه به كار رفته؛ اما در واقع يك تزيين صرف است، و اصلاً به دستگاه وصل نيست). و اينجا دليل ما براي اينكه «S» را نام يك احساس بخوانيم چيست؟ شايد نحوهي به كار گرفتن اين نشانه در اين بازي زباني.- و چرا يك «احساس خاص»، يعني هر بار همان احساس؟ خوب، مگر فرض نميكنيم كه هر بار«S» را مينويسيم؟ «كسي را تصور كنيد كه حافظهاش نميتواند معناي واژهاي«درد» را حفظ كند- به طوري كه دايم چيزهاي متفاوتي را با اين نام ميناميد- اما با اين همه واژه را به طريقي مناسب با نشانهها و پيشفرضهاي معمول درد به كار ميبرد!»- خلاصه آن را همان گونه به كار ميبرد كه همهي ما. اينجا ميتوام بگويم: چرخي كه بتوان آن را چرخاند بدون اين كه چيزي با آن حركت كند، بخشي از دستگاه نيست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:8 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
به آسمان نگاه كنيد و به خود بگوييد«آسمان چه آبي است!»- هنگامي كه اين را خود به خودي- بدون نيت فلسفي- بگوييد هرگز اين فكر به خاطرتان خطور نميكند كه اين اثر پذيري از رنگ فقط متعلق به شما است. و هيچ درنگي در ابراز آن به كسي ديگر نميكنيد. و اگر در حال گفتن واژهها به چيزي اشاره كنيد به آسمان اشاره ميكنيد ميخواهم بگويم: حس «اشاره به درون خود» را نداريد كه اغلب هنگام انديشه دربارهي «زبان خصوص» با «ناميدن احساسها» همراه است. اين فكر را هم نميكنيد كه به راستي نبايد با دست بلكه بايد با توجه به خود، به رنگ اشاره كنيد. (در نظر گيريد«اشاره كردن به چيزي با توجه» چه معنا دارد.) اما آيا هنگامي كه به يك رنگ نگاه ميكنيم و «تأثر رنگي» خود را نام ميبريم دست كم منظوري كاملاً معين نداريم؟ چنان است كه گويي تأثر رنگي را همچون يك غشاء از شيء جدا ميكنيم( اين بايد بدگماني ما را برانگيزد.) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:7 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
اما چگونه براي ما حتا امكان اين هست كه به اين فكر وسوسه شويم كه واژهاي را يك بار به معناي رنگي كه براي همه دانسته است به كار ميبريم و بار ديگر به معناي «تأثر بصري» كه اكنون بر من وارد ميشود؟ چگونه چنين وسوسهاي ميتواند اينجا وجود داشته باشد؟- من در اين دو حالت نوع واحدي از توجه را به رنگ معطوف نميكنم. هنگامي كه منظورم تأثر رنگييي است كه (چنان كه مايلم بگويم) تنها به من تعلق دارد خود را در رنگ غوطهور ميكنم- كم و بيش مانند هنگامي كه «از آن سير نميشوم» پس توليد اين تجربه هنگامي كه شخص به يك رنگ روشن، يا به يك طرح رنگي گيرا نگاه ميكند، آسانتر است. «من ميدانم رنگ سبز چگونه به چشم من ميايد»- اين مسلماً مفهومي دارد!- به يقين: به چه كاربردي از اين گزاره ميانديشيد؟ تصور كنيد كسي بگويد: «من ميدانم قدم چه قدر است» و براي اثبات آن دستش را بالاي سرش بگذارد! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:7 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
كسي تصويري رسم ميكند تا نشان دهد يك صحنهي تئاتري را چگونه تصور ميكند. و حالا من ميگويم: اين تصوير يك كار ويژهي دو گانه دارد: به ديگران اطلاع ميدهد، همان گونه كه تصويرها يا واژهها اطلاع ميدهند- اما براي آن كسي كه اطلاع ميدهد يك بازنمايي(يا تكهاي اطلاع؟) از گونهاي ديگر است: براي او تصويري از صورت ذهني اوست به گونهاي كه براي هيچكس ديگر نميتواند باشد. براي او تأثر خصوصيش از تصوير به معني آنچه تصور كرده بود است، اما به مفهومي كه براي ديگران نميتواند چنين معنا داشته باشد».- و من چه حق دارم در اين حالت دوم از بازنمايي يا تكهاي اطلاع سخن بگويم- اگر اين واژهها در حالت نخست درست به كار رفته بوده باشند؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:6 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
اما آيا حرف شما اين نتيجه را نميدهد كه مثلاً، درد بدون رفتار درد وجود ندارد؟»- [پاسخ اين است كه نه،] به اين نتيجه ميرسد كه: فقط در مورد يك موجود انساني زنده يا آنچه شبيه موجود زندهي انساني است (مانند او رفتار ميكند) ميتوان گفت: احساسهايي دارد؛ ميبيند، كور است، ميشنود، كر است، هشيار يا ناهشيار است.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:6 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
»اما در يك قصهي پريان ديگ هم ميتواند ببيند و بشنود!» (البته همين طور است؛ اما آن ديگ حرف هم ميتواند بزند.) «اما قصهي پريان فقط آنچه را وضع واقع نيست ابداع ميكند: حرف بيمعنا نميزند»- به اين سادگيها نيست. آيا دروغ يا بيمعنا است كه بگوييم ديگي حرف ميزند؟ آيا از احوالي كه در آن بايد دربارهي يك ديگ بگوييم كه حرف زده تصوير روشني داريم؟ (حتا يك شعر بيمعنا هم به همان صورت بيمعنا نيست كه سر و صداهاي يك نوزاد) البته گاه در مورد يك چيز غير جاندار هم ميگوييم كه درد ميكشد: مثلاً هنگامي عروسكبازي. اما اين كاربرد مفهوم درد يك كاربرد فرعي است. موردي را تصور كنيد كه در آن مردم درد را فقط به چيزهاي غير جاندار نسبت دهند. فقط عروسكها. (وقتي بچهها قطار بازي ميكنند بازيشان با دانششان در مورد قطار ربط دارد. با اين همه بچههاي يك قبيلهي نا آشنا با قطار هم ممكن است بازي را از ديگران ياد بگيرند و بدون اين كه بدانند از چيزي تقليد شده آن را بازي كنند. يكي ممكن است بگويد اين بازي براي آنان همان مفهومي را ندارد كه براي ما دارد.) اين فكر را كه موجودات و چيزهاي زنده ميتوانند حس كنند از كجا ميآوريم؟ آيا آموزش من با جلب توجه من به احساسهاي خودم مرا به اين فكر هدايت كرده است، و حالا اين فكر را به چيزهاي بيرون خودم انتقال ميدهم؟ و تشخيص ميدهم كه چيزي هست(در من» كه ميتوانم آن را «درد» بنامم بدون اين كه با طريقهي كاربرد اين واژه نزد ديگران وارد دعوا شوم؟ - من فكر خود را به سنگها، گياهان و غيره انتقال نميدهم. آيا نميتوام تصور كنم دردهاي وحشتناكي داشته باشم و در نتيجهي آن تبديل به سنگ شوم و آن درد هم ادامه يابد؟ خوب، اگر چشمهايم را ببندم، از كجا ميدانم سنگ نشدهام؟ و اگر چنين اتفاقي افتاده باشد، سنگ به چه مفهوم دچار درد خواهد بود؟ به چه مفهوم ميتوان دردها را به سنگ نسبت داد؟ و چرا اصلاً لازم است درد اينجا دردكشي داشته باشد؟! و آيا ميتوان در مورد سنگ گفت كه جان دارد و آن [جان] است كه درد ميكشد؟ جان، يا درد، چه ربطي به سنگ دارد؟ فقط در مورد آنچه مانند موجودي انساني رفتار ميكند ميتوان گفت درد دارد. چون هم اين را بايد در مورد يك بدن، يا اگر ترجيح ميدهد دربارهي يك جان كه بدني دارد، گفت. و چگونه يك بدن ميتواند جاني داشته باشد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:5 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
آنچه ما«توصيف» ميناميم ابزارهايي براي كاربردهايي ويژه هستند. به يك نقشهي دستگاه، يك نماي عرضي، يك نقشهي ساختماني با اندازههاي آن، كه مهندسي پيش چشم دارد فكر كنيد. توصيف را يك تصوير واژگاني از واقعيتها انگاشتن چيزي گمراه كننده در خود دارد: آدمي ميخواهد فقط به تصويرهايي از آنگونه كه بر ديوارها آويخته است بينديشد: كه به نظر ميرسد فقط نشان ميدهد فلان چيز چگونه مينمايد، به چه مانند است، (اين تصويرها انگار كه بيمصرف باشند.) هميشه فكر نكنيد آنچه را ميگوييد از روي واقعيتها ميخوابند؛ و اينها را طبق قاعدهها در واژهها تصوير ميكنيد. چون حتي در اين صورت بايد در حالت خاص قاعده را بدون داشتن رهنمود به كار ميبستد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:4 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
آنچه ما«توصيف» ميناميم ابزارهايي براي كاربردهايي ويژه هستند. به يك نقشهي دستگاه، يك نماي عرضي، يك نقشهي ساختماني با اندازههاي آن، كه مهندسي پيش چشم دارد فكر كنيد. توصيف را يك تصوير واژگاني از واقعيتها انگاشتن چيزي گمراه كننده در خود دارد: آدمي ميخواهد فقط به تصويرهايي از آنگونه كه بر ديوارها آويخته است بينديشد: كه به نظر ميرسد فقط نشان ميدهد فلان چيز چگونه مينمايد، به چه مانند است، (اين تصويرها انگار كه بيمصرف باشند.) هميشه فكر نكنيد آنچه را ميگوييد از روي واقعيتها ميخوابند؛ و اينها را طبق قاعدهها در واژهها تصوير ميكنيد. چون حتي در اين صورت بايد در حالت خاص قاعده را بدون داشتن رهنمود به كار ميبستد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:3 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
آنچه ما«توصيف» ميناميم ابزارهايي براي كاربردهايي ويژه هستند. به يك نقشهي دستگاه، يك نماي عرضي، يك نقشهي ساختماني با اندازههاي آن، كه مهندسي پيش چشم دارد فكر كنيد. توصيف را يك تصوير واژگاني از واقعيتها انگاشتن چيزي گمراه كننده در خود دارد: آدمي ميخواهد فقط به تصويرهايي از آنگونه كه بر ديوارها آويخته است بينديشد: كه به نظر ميرسد فقط نشان ميدهد فلان چيز چگونه مينمايد، به چه مانند است، (اين تصويرها انگار كه بيمصرف باشند.) هميشه فكر نكنيد آنچه را ميگوييد از روي واقعيتها ميخوابند؛ و اينها را طبق قاعدهها در واژهها تصوير ميكنيد. چون حتي در اين صورت بايد در حالت خاص قاعده را بدون داشتن رهنمود به كار ميبستد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:1 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
انسان ميتواند خود را تشويق كند، به خود دستور دهد، از خود اطاعت كند، خود را سرزنش يا تنبيه كند؛ ميتواند از خود پرسش كند و پاسخ آن را بدهد. حتا ميتوانيم انسانهايي را تصور كنيم كه فقط در تكگويي سخن ميگويند. فعاليتهاي خود را با سخن گفتن با خود همراهي ميكنند، كاشفي كه آنها را تماشا كند و به صحبتشان گوش كند ممكن است در ترجمهي زبان آنها به زبان توفيق يابد.(اين او را قادر ميسازد اعمال اين كسان را به درستي پيشبيني كند، چون او تصميم گرفتنهاي آنان را نيز ميشنود.) اما آيا ميتوانستيم زباني را هم تصور كنيم كه در آن شخص بتواند تجربههاي دروني خود- احساسها، حال و هوا، و غيره- را براي كاربرد شخصي خويش بنويسد يا به آن بيان شفاهي ببخشد؟- خوب مگر نميتوانيم در زبان معمولي خود اين كار را بكنيم؟- اما منظور من اين نيست. واژههاي منفرد اين زبان قرار است به آنچه فقط براي شخص سخنگو ميتواند دانسته باشد ارجاع دهند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:46 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
پژوهش های فلسفی بی تردید یکی از مهمترین و تاثیر گذارترین و بحث انگیزترین آثار فلسفی دوران ما می باشد.
این کارگاه حاصل تعمقهای ادبی ُ فلسفی باریک بینانه ای است که بسیاری از مفاهیم و دیدگاههای تثبیت شده ی فلسفی را مرد تحلیل قرار می دهد و به مسائل مهمی چون مغهوم معنا ُ فهمُ گزارهُ ُحالتهای آگاهی و بسیاری از عنوان های دیگر می پردازدو با نگاهی متفاوت و دگر اندیشانه بر شیوه نگرش زمانه ما به فلسفه می نگرد. و. در این مورد مباحث طی موضوعات دربند هایی توسط باران گنابادی بیان خواهد گردید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:7 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
عشق درياست
پيش از آنكه ماهيان در آن شناكنند |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:18 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
حس مي كنم
صداي لحظه هاي نفس گيرم را كه بر فراز رؤياهاي مي تازد مردي كه سال ها دست هايش از فهوه لبريز به سان رعد مي غرد و با شعله هاي يخي دستاني بي قرار پر چروك مي شود خلوت خاكستري ام را مي درد از هم رؤياهايي كه طعم تلخ عشق را روييده است با انگشتان ناباورم سه تار خاطره هايت را مي نوازم آخر آي افسانه زندگي اَم ساقه هاي عريان گندمي اَت تاك خاي وجود مرا مي شناشند برايت واژه اي سخت مي خواهم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:16 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
آب عاشق ترين كلمه است
كه مي چرد براي خودش كه مي چَرَد براي شما |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:10 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
آب عاشق ترين كلمه است
كه مي چرد براي خودش كه مي چَرَد براي شما |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:10 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
سپيدار در باد مي خواند
و بهار در گورستان |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:8 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
برگي كه جويبار با خود مي برد
از زردي ما گذشته است |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:7 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
صبح بسم الله خنده ات كلاغ هايي كه قارقار مي كنند صبح بسم الله ستاره ها را بردار خورشيد تيك تاك مي كند صبح بسم االله برسر سفره ما نشسته اند آدم هايي كه قطع نخاء شده اند |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:5 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
اعدام
اعدام اعدام همهمه تا به كي آخر؟ همهمه تا به كي ؟ آه |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:58 توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
از گورستان كه بازآمدم
فرزند كسي نبودم کارگاه شعر - باران گنابادی - متولد گناباد - موضوع نقد شعر |
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته دوم اردیبهشت 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
پژوهش های فلسفس درآمدی بر ادبیات امروز |
| نویسندگان |
|
انجمن ادبی اندیشه سپید امير تاجي عضو تشکل شاعران شعر ایران |
| پیوندها |
|
ادبستان - حاميان شعر امروز ايران باران گنابادي شاعر لطظه ها شعر امروز خراسان شعر ايران |
|
RSS
|