تبليغاتX
کارگاه شعر علی امیری (باران گنابادی)
گزیده مقالات و سخنرانیها و بحث و گفتگو ها در مورد شعر امروز ایران
 به نام خدا
 
 
 
پژوهش های فلسفی بی تردید یکی از مهمترین و تاثیر گذارترین و بحث انگیزترین آثار فلسفی دوران ما می باشد.

این کارگاه حاصل تعمقهای ادبی ُ فلسفی باریک بینانه ای است که بسیاری از مفاهیم و دیدگاههای تثبیت شده ی فلسفی را مرد تحلیل قرار می دهد و به مسائل مهمی چون مغهوم معنا ُ فهمُ گزارهُ ُحالتهای آگاهی و بسیاری از عنوان های دیگر می پردازدو با نگاهی متفاوت و دگر اندیشانه بر شیوه نگرش زمانه ما به فلسفه می نگرد. و. در این مورد مباحث طی موضوعات دربند هایی توسط باران گنابادی بیان خواهد گردید

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:19  توسط انجمن ادبی اندیشه سپید | 

انسان مي‌تواند خود را تشويق كند، به خود دستور دهد، از خود اطاعت كند، خود را سرزنش يا تنبيه كند؛ مي‌تواند از خود پرسش كند و پاسخ آن را بدهد. حتا مي‌توانيم انسانهايي را تصور كنيم كه فقط در تك‌گويي سخن مي‌گويند. فعاليتهاي خود را با سخن گفتن با خود همراهي مي‌كنند، كاشفي كه آنها را تماشا كند و به صحبتشان گوش كند ممكن است در ترجمه‌ي زبان آنها به زبان توفيق يابد.(اين او را قادر مي‌سازد اعمال اين كسان را به درستي پيشبيني كند، چون او تصميم گرفتنهاي آنان را نيز مي‌شنود.)

اما آيا مي‌توانستيم زباني را هم تصور كنيم كه در آن شخص بتواند تجربه‌هاي دروني خود- احساسها، حال و هوا، و غيره- را براي كاربرد شخصي خويش بنويسد يا به آن بيان شفاهي ببخشد؟- خوب مگر نمي‌توانيم در زبان معمولي خود اين كار را بكنيم؟- اما منظور من اين نيست. واژ‌ه‌هاي منفرد اين زبان قرار است به آنچه فقط براي شخص سخنگو مي‌تواند دانسته باشد ارجاع دهند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:12  توسط انجمن ادبی اندیشه سپید | 

احساسها من به چه مفهوم خصوصي هستند؟- خوب، فقط خودم مي‌توانم بدانم آيا به راستي دچار درد هستم يا نه؛ شخص ديگر فقط مي‌تواند آن را حدس بزند.- اين از يك حيث غلط است، و از حيث ديگر بيمعنا. اگر واژه‌ي«دانستن» را به همان طريقي كه معمولاً به كار مي‌رود به كار مي‌بريم(و به چه طريق ديگري مي‌توان آن را به كار برد؟) پس ديگران اغلب اوقات مي‌دانند كه من كي دچار درد هستم.- بله، اما نه با همان قطعيتي كه من خودم مي‌دانم! ابداً نمي‌توان در مورد من(مگر به صورت شوخي) گفت كه مي‌دانم دچار درد هستم. از اين چه معنايي مي‌تواند منظور باشد- مگر شايد اين كه من دچار درد هستم؟

نمي‌توان گفت ديگران فقط با رفتار من از احساسهاي من مطلع مي‌شوند،- چون نمي‌توان گفت من از آنها مطلع مي‌شوم من آنها را دارم حقيقت اين است: درباره‌ي ديگران گفتن اين كه شك دارند آيا من دچار درد هستم مفهومي دارد، اما گفتن اين درباره‌ي خودم، نه.

 

 

«فقط خود شما مي‌توانيد بدانيد آيا آن نيت را داشتيد يا نه». ممكن است اين را هنگام توضيح معني كلمه‌ي«نيت» به كسي بگويند. چون در اين صورت معناي آن اين است: ما آن را اينگونه به كار مي‌بريم.

(و اينجا«دانستن» يعني اين كه ابراز عدم اطمينان بي معني است.)

 

 

 

 

 گزاره‌ي«احساسها خصوصي هستند» مقايسه‌پذير است با «فال ورق را تنهايي بازي مي‌كنند.»

 

 

 شايد در اين فرض خود كه لبخند يك نوزاد شير خواره تظاهر نيست زيادي عجله كرده باشيم؟- و فرض ما بر كدام تجربه استوار است؟

 

 

(دروغ گفتن يك بازي زباني است كه مثل هر بازي زباني ديگر بايد ياد گرفته شود.)

 

 چرا سگ نمي‌تواند [به دروغ] اداي درد را در بياورد؟ چون زيادي شرافتمند است؟ آيا مي‌توان به يك سگ آموخت اداي درد را در بياورد؟

شايد امكان داشته باشد به او آموخت در موقعيتهاي خاصي چنان زوزه بكشد كه انگار درد مي‌كشد، در حالي كه نمي‌كشد اما عناصر پيراموني كه براي آن كه اين رفتار يك ادا درآري واقعي باشد لازمند وجود ندارند.

 

 چه معنا دارد كه- مثلاً وقتي كسي گفته صورتهاي ذهني من خصوصي هستند، يا گفته فقط خودم مي‌توانم بدانم آيا احساس درد مي‌كنم يا نه و امثال اينها- بگوييم«نمي‌توانم خلاف اين را تصور كنم» يا «اگر خلاف اين بود چه طور مي‌بود؟»

البته اينجا «نمي‌توانم خلاف آن را تصور كنم» به اين معنا نيست كه قدرتهاي تصور من از عهده‌ي اين كار بر نمي‌يايند. اين واژه‌ها دفاعي هستند عليه چيزي كه شكل آن باعث مي‌شود مانند يك گزاره‌ي تجربي به نظر رسد، اما در واقع يك گزاره‌ي دستور زباني است. اما چرا مي‌گوييم«نمي‌توانم خلاف آن را تصور كنم»؟ چرا نگوييم «نمي‌توانم خود آن چيز را تصور كنم»؟

مثال: «هر ميله‌اي طولي دارد». معنايش چيزي است در اين مايه: «ما چيزي(يا اين) را «طول يك ميله» مي‌ناميم. اما هيچ چيز را «طول يك كره» نمي‌ناميم. حالا آيا مي‌توانم«طول داشتن هر ميله» را تصور كنم؟ خوب، به سادگي، يك ميله را تصور مي‌كنم. فقط اين تصوير، در رابطه با اين گزاره، نقشي دارد كاملاً متفاوت با نقش آن در ربط با گزاره‌ي «اين ميز همان طولي را دارد كه آن يكي ميز دارد». زيرا اينجا مي‌فهمم داشتن تصويري از خلاف آنچه معنايي دارد( و لازم هم نيست تصويري ذهني باشد)

اما تصوير وابسته به گزاره‌ي دستور زباني فقط مي‌توانست مثلاً آنچه را «طول يك ميله» ناميده مي‌شود نشان دهد. و تصوير خلاف آنچه بايد باشد؟

«نكته درباره‌ نفي يك گزاره‌ي پيشيني.»

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:11  توسط انجمن ادبی اندیشه سپید | 

 

 

واژه‌ها چگونه به احساسها ارجاع مي‌دهند؟ اينجا به نظر نمي‌رسد مسأله‌اي وجود داشته باشد؛ آيا هر روز درباره‌ي احساسها صحبت نمي‌كنيم، و به آنها نام نمي‌دهيم؟ اما چگونه پيوند بين نام و چيز ناميده شده برقرار مي‌شود؟ اين پرسش برابر است با اين كه: چگونه انسان معناي نامهاي احساسها- مثلاً معناي واژه‌ي«درد»- را ياد مي‌گيرد؟. اينجا يك امكان هست: واژه‌ها با بيانهاي ابتدايي، و طبيعي، احساس پيوند دارند و به جاي آنها به كار مي‌روند. بچه‌اي افتاده و گريه مي‌كند؛ اما سپس بزرگسالان با او صحبت مي‌كنند و ابراز عاطفه و بعد از آن جمله‌ها، را به او مياموزند. «رفتار درد» جديدي را به بچه مياموزد.

«پس ميگوييد واژه‌ي«درد» در واقع به معني گريه كردن است؟»- بر عكس: بيان شفاهي درد جانشين گريه مي‌شود و آن را توصيف نمي‌كند

زيرا چگونه مي‌توانم تا آنجا جلو بروم كه بكوشم از زبان براي وساطت بين درد و بيان آن استفاده كنم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:11  توسط انجمن ادبی اندیشه سپید | 

 مورد زير را تصور كنيم. مي‌خواهم روز نوشتي از تكرار يك احساس معين نگهداري كنم. به اين هدف نشانه‌ي S را براي آن تعيين مي‌كنم و هر روزي كه اين احساس را پيدا مي‌كنم اين نشانه را در تقويم مي‌نويسم. – پيش از همه يادآور مي‌شوم كه نمي‌توان تعريفي براي اين نشانه تدوين كرد. – اما باز هم مي‌توانم نوعي تعريف اشاري از آن بدهم. – چه طور؟ آيا مي‌توانم به اين احساس اشاره كنم؟ به مفهومي معمولي آن نه. اما من سخن مي‌گويم، يا علامت را مي‌نويسم، و در همين حال توجه خود را بر آن احساس متمركز مي‌كنم- و به اين ترتيب گويي به آن به طور دروني اشاره مي‌كنم- اما همه‌ي اين تشريفات به چه درد مي‌‌خورد؟ چون به نظر مي‌رسد همه اينها فقط تشريفات باشد! به يقين تعريف به درد تثبيت معناي يك نشانه مي‌خورد؟ چون به نظر مي‌رسد همه اينها فقط تشريفات باشد! به يقين تعريف به درد تثبيت معناي يك نشانه مي‌خورد.- خوب، اين دقيقاً به وسيله‌ي تمركز توجه من انجام مي‌گيرد؛ چون من به اين طريق پيوند بين نشانه و احساس را در خود حك مي‌كنم- اما «آن را در خود حك مي‌كنم» فقط مي‌تواند بدين معني باشد: اين فرآيند باعث مي‌شود اين پيوند را در آينده به درستي به ياد آورم. اما در مورد كنوني معياري براي صحت ندارم. آدمي مي‌خواهد بگويد: هر آنچه قرار است به نظرم درست بيايد درست است. و اين فقط يعني اينجا نمي‌توانيم درباره‌ي «درستي» سخن بگوييم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:10  توسط انجمن ادبی اندیشه سپید | 

«اين جسم داراي امتداد است». به اين گفته مي‌شد پاسخ داد «پرت و پلا!»- اما مايليم پاسخ دهيم«البته!» چرا چنين است؟

 

 «ديگري نمي‌تواند دردهاي مرا داشته باشد.»- دردهاي من كدامند؟ اينجا چه معيار يكي بودن(اينهماني) [درد من و درد او] شمرده مي‌شود؟ [كه طبق آن معيار مي‌گوييم اينهماني وجود ندارد] در نظر بگيريد كه در مورد چيزهاي فيزيكي چيست كه امكان مي‌دهد كه از دو فلان دقيقاً يكسان سخن بگوييم. مثلاً بگوييم«اين صندلي آن نيست كه ديروز اينجا ديدي، اما دقيقاً با آن يكسان است.»

تا آنجا كه گفتن اين كه درد من همان درد او است مفهوم دارد، اين نيز ممكن است كه هر دوي ما همان درد را داشته باشيم.(و اين نيز تصور پذير مي‌بود كه دو نفر در يك و همانجا- نه فقط جاي مشابه- احساس درد كنند. مثلاً در مورد دو قلوهاي سيامي چنين مي‌توانست باشد.)

در بحث درباره‌ي اين موضوع كسي را ديده‌ام كه به سينه‌ي خودش مي‌زد و مي‌گفت: «اما به يقين كس ديگري نمي‌توانست اين درد را داشته باشد!» پاسخش اين است كه معيار اينهماني را با تأكيد مشدد بر واژه‌ي «اين» تعريف نمي‌كنند. بلكه كاري كه تأكيد انجام مي‌دهد آن است كه موردي را به خاطر القا كند كه در آن با چنين معيار اينهماني آشنا هستيم، اما بايد آن را به ما يادآوري كنند.

 

 گذاشتن«اينهمان» به جاي «همان» (مثلاً) يكي ديگر از اقتضاهاي نوعي فلسفه است. انگار كه داريم درباره‌ي طيفهاي معني صحبت مي‌كنيم و تمام مسأله اين باشد كه واژه‌هايي بيابيم كه تفاوت ظريف معنايي لازم را برسانند. اين فقط آنجا در فلسفه مطرح است كه بايد گزارشي از وسوسه‌ي كاربرد يك گونه‌ي خاص بيان بدهيم كه از ديد روانشناختي دقيق باشد. آنچه در چنين موردي«وسوسه مي‌شويم كه بگوييم»، البته، فلسفه نيست؛ اما ماده‌ي اوليه‌ي آن است. كما اين كه مثلاً آنچه يك رياضيدان مايل است درباره‌ي عنيت و واقعيت واقعيتهاي رياضي بگويد فلسفه‌ي رياضي نيست بلكه چيزي است براي پرداخت فلسفي [فلسفه بايد به آن بپردازد].

 

 پرداخت(treatment) فيلسوف به يك مسأله همانند مداواي (treatment) يك بيماري است.

 

 و اما درباره‌ي زباني كه تجربه‌هاي دروني مرا وصف مي‌كند و فقط خود من مي‌توانم بفهمم؟ واژه‌ها را چگونه براي آن كه ما به ازاي احساسهايم باشند به كار مي‌گيريم؟- همان طور كه معمولاً عمل مي‌كنيم؟ پس آيا واژه‌هايم براي احساسها با بيانهاي طبيعي احساس من پيوند دارند؟ در آن حالت زبان من يك زبان«خصوصي» نيست. كس ديگري هم مي‌تواند آن را مثل من بفهمد.- اما فرض كنيد هيچ بيان طبيعي براي احساس ندارم و فقط احساس را دارم؟ و حالا من فقط نامها را با احساسها همراه مي‌كنم و اين نامها را در توصيفها به كار مي‌برم.

 

 «اگر آدمها هيچ نشانه‌ي بيروني از درد نشان نمي‌دادند(ناله نمي‌كردند، به خود نمي‌پيچيدند و غيره) چه مي‌شد؟ در آن صورت آموختن كاربرد واژه‌ي«ندادن درد» به يك بچه ناممكن مي‌شد». – خوب، بياييد فرض كنيم كودك نابغه است و خودش براي اين احساس نامي ابداع مي‌كند!- اما آنگاه، البته، نخواهد توانست با كاربرد اين واژه منظور خود را برساند.

- پس آيا اين نام را مي‌فهمد، بدون اين كه بتواند معناي آن را براي كسي توضيح دهد؟- اما چه معنا دارد كه بگوييم او«درد خود را نامگذاري كرده است»؟ - چگونه اين نامگذاري درد را انجام داده است؟! و هر كاري كرده باشد، مقصودش چه بوده است؟- وقتي كسي مي‌گويد«او به احساس خود نامي داده است» فراموش مي‌كند كه براي آن كه صرف عمل نامگذاري مفهومي داشته باشد مقدار زيادي از صحنه‌آرايي زباني بايد مفروض باشد. و هنگامي كه سخن از كسي مي‌گوييم كه نامي به درد داده است آنچه از پيش مفروض است وجود دستور زبان واژه‌ي «درد» است؛ اين دستور زبان منصبي را نشان مي‌دهد كه واژه‌ي جديد در آن مستقر مي‌شود. [و بدون آن اين نامگذاري قادر به عمل نيست.]

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:10  توسط انجمن ادبی اندیشه سپید | 

 

 آيا قاعده‌هاي زبان خصوصي تأثرهايي از قاعده‌ها هستند؟- ترازويي كه تأثرها با آن توزين مي‌شوند تأثر از يك ترازو نيست.

 

 «خوب، من اعتقاد دارم كه اين دوباره احساس S است»- شايد شما اعتقاد داريد كه اين اعتقاد را داريد!

پس آيا آن آدمي كه در تقويم يادداشت مي‌كرد از هيچ يادداشت بر مي‌داشت؟- اين را يك امر حتمي ندانيد كه كسي كه مثلاً در يك تقويم نشانه‌اي مي‌گذارد دارد از چيزي يادداشت بر مي‌دارد. چون يادداشت كار ويژه‌اي دارد، و اين S تا اينجا نداشته است.

(آدم ممكن است با خودش حرف بزند- اگر كسي هنگامي كه هيچ كس ديگري حضور ندارد، حرف بزند آِا اين بدان معني است كه دارد با خودش حرف مي‌زند؟)

 

 چه دليلي داريم كه «S» را نشانه‌ي يك احساس بناميم؟ چون«احساس» واژه‌اي از زبان مشترك ماست، نه زباني كه فقط براي من فهميدني باشد. پس كاربرد اين واژه نياز به توجيهي دارد كه همه كس بفهمد.- و اين هم چاره‌ساز نيست كه بگوييم لازم نيست آن يك احساس باشد؛ [اين قدر مسلم هست كه] وقتي مي‌نويسد «S»، چيزي دارد- و بيش از اين چيزي نمي‌توان گفت. اما «چيزي» و «دارد» هم به زبان مشترك ما تعلق دارند.- پس در پايان هنگامي كه شخص كار فلسفي مي‌كند به نقطه‌اي مي‌رسد كه مايل است فقط آوايي غير زباني صادر كند.- اما چنان آوايي فقط در صورتي در يك بازي زباني خاص پديد آيد يك بيان است، و آن بازي اكنون بايد توصيف شود.

 

 ممكن بود گفته شود: اگر تعريفي خصوصي از يك واژه به خودتان داده باشيد، پس بايد در درون خود كاربرد واژه به فلان طريق را بر عهده گيريد. و چگونه آن را بر عهده مي‌گيريد؟ آيا بايد فرض كرد كه فن كاربرد يك واژه را ابداع مي‌كنيد؟ يا فقط آن را حاضر و آماده پيدا كرده‌ايد؟

 

«اما من(در درون خود) مي‌توانم عهده‌دار آن شوم كه اين را در آينده«درد»بنامم».- «اما آيا مسلم است كه اين را به عهده گرفته‌ايد؟ آيا مطمئن هستيد كه براي اين مقصود كافي است توجه خود را روي حس خودتان متمركز كنيد؟»- پرسشي غريب.

 

«همينكه بدانيد واگه ما به ازاي چه است، آن را فهميده‌ايد، كل كاربردش را مي‌دانيد.»

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:9  توسط انجمن ادبی اندیشه سپید | 

 

اكنون بگذاريد براي وارد كردن نشانه‌ي S در تقويم، كاربردي تصور كنيم. من متوجه مي‌شوم كه هر وفت فلام احساس خاص را دارم فشار سنج نشان مي‌دهد كه فشار خونم بالا رفته است. پس قادر خواهم بود بدون كاربرد هيچ ابزاري بگويم فشار خونم بالا رفته است. اين نتيجه‌ي مفيدي است. و اكنون كاملاً بي تفاوت مي‌نمايد كه آيا احساس را درست تشخيص داده‌ام يا نه. بياييد فرض كنيم من منظماً آن را غلط تشخيص دهم، كمترين اهميتي ندارد. و اين به تنهايي نشان مي‌دهد كه اين فرضيه كه من اشتباه كرده‌ام نمايش صرف است. (گويي كه دگمه‌اي را فشارد داده باشيم كه به نظر مي‌يايد براي روشن كردن يك قسمت دستگاه به كار رفته؛ اما در واقع يك تزيين صرف است، و اصلاً به دستگاه وصل نيست).

و اينجا دليل ما براي اينكه «S» را نام يك احساس بخوانيم چيست؟ شايد نحوه‌ي به كار گرفتن اين نشانه در اين بازي زباني.- و چرا يك «احساس خاص»، يعني هر بار همان احساس؟ خوب، مگر فرض نمي‌كنيم كه هر بار«S» را مي‌نويسيم؟

 «كسي را تصور كنيد كه حافظه‌اش نمي‌تواند معناي واژه‌اي«درد» را حفظ كند- به طوري كه دايم چيزهاي متفاوتي را با اين نام مي‌ناميد- اما با اين همه واژه را به طريقي مناسب با نشانه‌ها و پيشفرضهاي معمول درد به كار مي‌برد!»- خلاصه آن را همان گونه به كار مي‌برد كه همه‌ي ما. اينجا مي‌توام بگويم: چرخي كه بتوان آن را چرخاند بدون اين كه چيزي با آن حركت كند، بخشي از دستگاه نيست.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:8  توسط انجمن ادبی اندیشه سپید | 

 

اكنون بگذاريد براي وارد كردن نشانه‌ي S در تقويم، كاربردي تصور كنيم. من متوجه مي‌شوم كه هر وفت فلام احساس خاص را دارم فشار سنج نشان مي‌دهد كه فشار خونم بالا رفته است. پس قادر خواهم بود بدون كاربرد هيچ ابزاري بگويم فشار خونم بالا رفته است. اين نتيجه‌ي مفيدي است. و اكنون كاملاً بي تفاوت مي‌نمايد كه آيا احساس را درست تشخيص داده‌ام يا نه. بياييد فرض كنيم من منظماً آن را غلط تشخيص دهم، كمترين اهميتي ندارد. و اين به تنهايي نشان مي‌دهد كه اين فرضيه كه من اشتباه كرده‌ام نمايش صرف است. (گويي كه دگمه‌اي را فشارد داده باشيم كه به نظر مي‌يايد براي روشن كردن يك قسمت دستگاه به كار رفته؛ اما در واقع يك تزيين صرف است، و اصلاً به دستگاه وصل نيست).

و اينجا دليل ما براي اينكه «S» را نام يك احساس بخوانيم چيست؟ شايد نحوه‌ي به كار گرفتن اين نشانه در اين بازي زباني.- و چرا يك «احساس خاص»، يعني هر بار همان احساس؟ خوب، مگر فرض نمي‌كنيم كه هر بار«S» را مي‌نويسيم؟

 «كسي را تصور كنيد كه حافظه‌اش نمي‌تواند معناي واژه‌اي«درد» را حفظ كند- به طوري كه دايم چيزهاي متفاوتي را با اين نام مي‌ناميد- اما با اين همه واژه را به طريقي مناسب با نشانه‌ها و پيشفرضهاي معمول درد به كار مي‌برد!»- خلاصه آن را همان گونه به كار مي‌برد كه همه‌ي ما. اينجا مي‌توام بگويم: چرخي كه بتوان آن را چرخاند بدون اين كه چيزي با آن حركت كند، بخشي از دستگاه نيست.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:8  توسط انجمن ادبی اندیشه سپید |